وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
گفته بودم یه روز بهت
تلافی در میارم
تلافیم اینه عزیزم
کاری باهات ندارم
غروب عشقمون برام
چه باشکوه و خوبه
برای من تولده
برای تو غروبه
از این به بعد اسم مارو جدا جدا میارن
آخه حساب دو غریبه رو سوا میذارن
میتونی هرجا بشینی
بگی که برمی گردم
اصلا خودت یه روز میای
میگی که توبه کردم
اون روزا که چشمای من
چشمه ی گریون بودن
داشتن برای این روزا
ترانه می سرودن
گفته بودم آخر کار
تلافی در میارم
تلافیم اینه بعد از این
کاری باهات ندارم
هميشه سبز می خشکد
هميشه ساده می بازد
هميشه لشکر اندوه
به قلب ساده می تازد
من آن سبزم که رستن را
تو آخر بردی از يادم
چه ساده هستی خود را
به باد سادگی دادم
به پاس سادگی در عشق
درون خود شکستم زود
دريغا سهم من از عشق
قفس با حجم کوچک بود
درونم ملتهب از عشق
برونم چهره ای دم سرد
ولی از عشق باختن را
غرور من مرمت کرد
به غير از "دوستت دارم"
به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل که تو خنجر
درون آستين داری
طلوع اولين ديدار
غروب شام آخر بود
سرانجام تو و عشقت
حديث پشت و خنجر بود
جلوي آينه سر و بالا و پايين كردم
واژه سلام و صد مرتبه تمرين كردم
واسه دل بدست آوردنش دلم مي لرزيد
از گلاي باغچمون چند تا شو گلچين كردم
زدم از خونه به كوچه به اميد ديدار
هي زدم به دل مبادا كه بترسي اين بار
اومد و طرز نگاهش دوباره لرزوندم
وحشت از خودشكني باز دوباره ترسوندم
توي گفتن سلام بازم بازم وا موندم
واسه اين يك كلام بازم بازم وا موندم
با اين جرات كم چه جور شكار كنم
آخه عاشقشم مي گي چي كار كنم؟
شب با ياد قشنگياي او سر كردم
شعر ناب شب عاشقا رو از بر كردم
با اميد و آرزو دل رو قويتر كردم
ديگه اين بار شهامتم و باور كردم
رفتم و گفتم ديگه دل رو دليلش مي كنم
ديگه اين بار به هر حيله اسيرش مي كنم
اومد و طرز نگاهش دوباره لرزوندم
وحشت از خودشكني يه باره ديگه ترسوندم
توي گفتن سلام بازم بازم وا موندم
واسه اين يك كلام بازم بازم وا موندم
با اين جرات كم چه جور شكار كنم
آخه عاشقشم مي گي چي كار كنم؟
دیگه امشب، صدای پا نمیاد؛ غم میاد و کسی اینجا نمیاد
آسمون دل من بارونیه؛ غم عشقت توی دلم زندونیه
با یاد تو رفتم، آن روز توی ابرا؛ نامه ات رو نوشتم، با حرف غم اون جا
یک گل محبت، توی باغ دلها، دیگه وا نمیشه
باز غروب درده؛ با دلت غم من، آشنا نمیشه
حالا مثل پونه ها تو، توی صحرا بی نشونی
بیا تا بگم چه سخته، غم این بی همزبونی
دیگه امشب، صدای پا نمیاد؛ غم میاد و کسی اینجا نمیاد
آسمون دل من بارونیه؛ غم عشقت توی دلم زندونیه، غم عشقت توی دلم زندونیه
دیگه حتی صدای پاهات هم خوشحالم نمی کنه آخه چرا این جوری شد ؟
Life is a game of cards
You did not invent the game
Nor did you frame the rules
You have no control over the cards dealt to you
A good player , even with a bad hand of cards
Will play well and emerge a winner
A bad player , even with the best hand of cards
.Will play badly and lose
?How Are You Playing IT
زندگی مثل کارت بازیه
تو بازی رو اختراع نمی کنی ...
قانون بازی هم دست تو نیست ...
روی کارت هایی که بهت می رسه هم کنترلی نداری ...
اما باید بازی کنی ...
یه بازیکن خوب ، حتی با کارت های بد ،
بهترین بازی رو می کنه و برنده می شه ...
یه بازیکن بد ، حتی با بهترین کارت ها ،
بد بازی می کنه و بازنده می شه .
تو چطور بازی می کنی ؟
Away they have gone
To a far land
No longer to come again
Never to hold my hand
All that now remains
Are lovely unwashed memories
Which are like footprints on sand
اونا رفتند
به یه سرزمین دور
دیگه هم برنمی گردن
نمی یان که دست منو بگیرن
تنها چیزی که برام مونده
خاطرات نشسته دوست داشتنیه
که مثل جای پای روی شن هان

دير زماني است با خود قهر كرده ام! از سخنان بي سر و تهش خسته شدم! دست بر روي دست نمي گذارم! اينبار مي خواهم رها شوم! رهاي رها از كسي كه" من" هست و نيست! در خيا بان رهايش كردم تا شايد… تا شايد بهتر زيستن را بياموزد! تا شايد او "مني" شود كه "من" مي خواهم! فردا دوباره به ديدارش خواهم رفت… با يك دنيا حرف نگفته ام كه در دلم حبس كرده بودم!
او را دعا كنيد كه آموخته باشد كه چگونه "من" باشد … كه چگونه "خودش" باشد .
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .

